آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

جوجه های مامان

ده ماه گذشت

آرش پسر گلم روز به روز داری بزرگتر میشی مامان.کارات جالب شدن. تو این ماهی که گذشت کارای جدیدی زیادی یاد گرفتی. یاد گرفتی بدون کمک ما رو پات وایسی.البته با کمک یه وسیله که کمی ارتفاع داشته باشه.از اونجا که به وسایل خونه علاقه داری،اولین بار دستتو به قابلمه گرفتی و چند ثانیه روی پاهات وایسادی.خیلی جالب سعی میکنی تعادل بگیری. اولین بار سه شنبه شونزده دی ماه بود که وایسادی.کلی برات ذوق کردیم.برای خودتم جالب بود.طوری که هر بار وایمیسادی تعادلتو حفظ میکردی بعد به تک تکمون نگاه میکردی و لبخند میزدی.ما هم دست و جیغ و هورا. متاسفانه ظهر همون روز با صورت خوردی به پایه میز و صورتت قرمز شد.کلی گریه کردی.بمیرم مامانی لپت کبود...
28 دی 1393

مروری بر نه ماه گذشته

سلام پسر گلم.خیلی وقته میخوام بیام این پستو بذارم.از همون روز نه ماهگیت.اما متاسفانه نشد.جمع و جور کردن عکسات خیلی طول کشید.آخه عکساتو دسته بندی نکردم.همه رو ریختیم رو لپ تاپ.تاریخاشونم میلادیه. از اون بدتر اینکه هر ماه تو روز ماهگردت ازت عکس نداریم!اصلا باورم نمیشه.همیشه ازت عکس میگرفتم.تقریبا هر روز.اما حالا که عکساتو جمع و جور کردم دیدم فاصله بین بعضی عکسات چند روزه! مامانیو ببخش پسر گلم که اینقد بی توجه بودم.از این به بعدو رعایت میکنم.هم عکسای قشنگی ازت میگیرم،هم ماهگرداتو فراموش نمیکنم. بعضی از عکسا یا مال چند روز قبل از ماهگردته،یا مال چند روز بعدش.ببخشی پسر ماهم. میبوسمت قلبم. ...
25 دی 1393

دو تا دندون؟؟

آرش گل من بالاخره دندونات درومدن مامان مبارکت باشه مرواریدات عزیز دلم. خیلی اذیت شدی.بمیرم الهی.حدود ده روز پیش شکل دندونات رو لثت افتاده بود.البته خیلی وقته اینطوریه ولی اون موقع دیگه حسابی شبیه دندون بود.لثت حسابی برجسته شده بود.اره ای بودن دندوناتم مشخص بود ولی لثتو پاره نکرده بود که سفیدیش مشخص شه. چند روز پیش به اندازه یه نقطه سفیدیه دندونت مشخص شد.متاسفانه تاریخا یادم نمیمونه.آلزایمر گرفتم. آخر هفته خونه بابای همسری بودیم،چهارشنبه شب (هفده دی) دیدم دندون خوشگلت درومده و کاملا سفیدیش مشخصه.تو نه ماه و بیست روزگی اولین دندونت درومد.خیلی...
20 دی 1393

مهمون شیطون

پسر گلم چهارشنبه شب بیست و شش آذر دوست بابایی و خانومش و پسرش اومدن خونمون. اسم پسرش بردیاس.دو سال و دو ماهشه.شما یه ماه و خورده ایت بود یه بار دیگم اومدن خونمون. هر ماه پسرشو میاره اینجا دکتر.مشکل گوارشی داره. بردیا حسابی شیطونه.خیلی حرص من و باباییو درآورد. هرچی دستت میدادیم میومد ازت میگرفت.همه اسباب بازیاتو دادیم به اون،یکیشو دادیم دستت،میومد از دستت میکشید. من و بابایی کفرمون درومده بود.خیلی بهونه میگرفت.گیر داده بود بغلت کنه.مامانش هر چی میگفت نمیشه قبول نمیکرد.آخرش گذاشتنت بغلش،همینکه مامانش دستشو ول کرد دو تایی خوردین زمین.البته بردیا خودشو نگه داشت.ولی شما از بغل سرت خورد زمین. هول شدم سر...
1 دی 1393

نی نی تازه وارد

پنج شنبه گذشته بچه دوم دایی کوچیکم که پسره کوچول موچوله به جمعمون اضافه شد. درست یک روز قبل از نه ماهگیه آرش. یعنی بیست و هفتم آذر به دنیا اومد.اسمش رو هم گذاشتن محمد طاها. داییم یه دختر چهار سال و هشت ماهه داره که اسمش طنازه.آقا محمد طاها داداش طناز جونه. آرش چند تا همبازی همس سن و سال خودش داره. پسر عموم امیر حافظ که چهار روز از آرش بزرگتره،نوه خاله کوچیکم امیر علی که نزدیک هشت ماه از آرش کوچیکتره،و محمد طاها پسر داییم که نه ماه از آرش کوچیکتره. محمد طاهای عزیزم به جمعمون خوش اومدی. اینم آقا محمد طاهای گل،   ...
1 دی 1393

مراقبت نه ماهگی

شنبه بیست و نه آذر آرشو بردم بهداشت برای پایش.آرش خواب بود.لباس تنش کردم و گذاشتمش تو کریر و دو تایی رفتیم.هوا سرد بود یه پتو هم کشیدم روش. ماما تا منو دید با تعجب گفت بچه خودته??!!گذاشتیش تو کریر!!تو سالن گذاشتمش زمین بیدار شد. موقع وزن گیری آروم وایساد.ولی خواستن قدشو اندازه بگیرن بغض کرد. ماشالا هزار ماشالا گل پسرم شده یازده کیلو.البته یازده و دویست و پنجاه بود.که دویست و پنجاهشو به خاطر لباساش کم کرد.قدشم شده هشتاد و نیم.دور سر چهل و نه و نیم.خانومه میگفت خیلی عالیه.بالاتر از منحنیه رشده.ماشالا به این پسر نازم. تو این مرکز واکسن یک سالگی سه شنبه هاس.یک سالگیه آرش میشه پنج شنبه.که آخرین روز ساله.دیگه واکسنش میفت...
1 دی 1393

نه ماه گذشت

آرش جونم پسر قشنگم امروز نه ماهه شدی. به سرعت این ماه گذشت.بزرگ و بزرگتر شدی.شیطون شدی.آقا شدی. حسابی دلبری میکنی.هر کی میبینتت شما رو به بغل دستیش نشون میده.یا ابراز محبت میکنه. با کالسکه که بیرون میبرمت همه برمیگردن نگات میکنن.حتی پسرا.طوری که بابات گفت دیگه بیرون نبریمت تا یه وقت چشمت نکنن. نه ماه تو شکمم بودی،الان نه ماهه که تو بغلم هستی فرشته کوچولوی من. همیشه خدا رو برای داشتنت شکر میکنه نفس مامان. خیلی وقته  میخوام دوباره از زایمانم بگم.ولی هربار یادم میرفت.گذاشتم برای نه ماهگیت. خدا رو شکر وقتی تو شکم مامانی بودی خیلی پسر خوبی بودی.اصلا مامانی رو اذیت نکردی.هر جا میخواستم میرف...
28 آذر 1393

شیطنت های آرش

چند وقته میخوام بیام و از کارای این مدت آرش بگم.ولی طبق معمول همیشه وقت نمیشه. یه عالمه عکسم آماده کردم تا اونارم بذارم.جدا کردن این همه عکس و آماده کردنشم کلی وقت گرفت. چهارشنبه نوزدهم اومدیم خونه بابای همسری. خیلیا دارن میرن کربلا.از فامیلا و آشناهامونم رفتن.مامانم خیلی دوس داشت بره.ولی چون دیر اقدام کرده بود گذرنامش آماده نشد. عمه و پسر عمه م گفتن که میخوان برن کربلا.مامانم آماده شد با هم برن.ما هم با خودمون آوردیمشون ایلام. گفتن با کارت ملی هم اجازه عبور میدن.از ایلام تا مرز مهران ترافیک سنگینی بود.به خاطر همین خودشون ماشین گرفتن تا مرز.مسیر یه ساعته رو شیش ساعته رفته بودن از بس شلوغ بوده. ساعت...
22 آذر 1393

اولین سالگرد وبلاگ

  آرش جون مامان امروز سوم آذر ماه نود و سه اولین سالگرد وبلاگته. یک ساله که دارم از شما و خاطراتت مینویسم.خوشحالم که این وبلاگو برات درست کردم.گاهی اوقات مروری بر خاطراتم میکنم.اگه این وبلاگ نبود خیلی چیزا یادم نمیموند. ایشالا همیشه از شادیها و خوشیها تویوبلاگت بنویسم عزیز دلم. یک سالگی وبلاگت مبارک باشه عزیزم. خیلی دوست دارم نفسم.     ...
3 آذر 1393